سيد محمد باقر برقعى
93
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
همدم نمانده است برايم بيا ، ببين * با دل فقط غم است كه دمساز مىشود وقتى كه مىرسد به فلك ساز عشق تو * حتى سكوت با تو همآواز مىشود وقتى كه واژههاى غزل را تو مىدهى * در بيتبيت شعر من اعجاز مىشود با چشمهاى مست و غزلساز خود ببين * ساز شكستهء دلم من ساز مىشود بر گونههاى سرخ شفق اشك مىدود * وقتى شكايت دلم آغاز مىشود « غمگين » دوباره مىشود از عشق پرفروغ * وقتى كه پلك پنجرهها باز مىشود روز وداع ديدى كه يار رفت و نظر سوى ما نكرد * دل را شكست و هيچ به ما اعتنا نكرد آن بىوفا كه بود دلش سختتر ز سنگ * ديدى دم از وفا زد و غير از جفا نكرد مىزد كسى كه دم ز محبّت هميشه او * يا رب چه شد كه حق محبّت ادا نكرد از درد هجر مردم و آخر طبيب عشق * آن درد را به گوشه چشمى دوا نكرد آن ترك بىوفا كه مرا ترك كرد و رفت * دين و دلم ربود و بدين اكتفا نكرد نازم به عاشقى كه به صد سوز و ساز عشق * از جان گذشت و ترك در آشنا نكرد روز وداع رفت و در آن لحظههاى غم * اى دل به ما نگاه محبّت چرا نكرد دل هركه داشت سوخت به حالم ولى چرا * دلبر ترحّمى به من بينوا نكرد « غمگين » به راه دوست وفادار باش و بس * دربند اين مباش وفا كرد يا نكرد بادهء ناب برخيز تا به خون دل امشب وضو كنيم * در قبلهگاه عشق دمى گفتگو كنيم برخيز تا به دشت جنون با نواى عشق * ديوانگان سوخته دل جستجو كنيم برخيز تا به گوشهء خلوتسراى درد * از سوز هجر سربهگريبان فروكنيم برخيز تا به سوزن مژگان عشق يار * اين قلب پارهپارهء خونين رفو كنيم برخيز تا به همره ساقى به بزم عشق * هر صبح و شام بادهء ناب آرزو كنيم